تبلیغات
تدریس خصوصی زبان انگلیسی - داستان های کوتاه انگیسی آسان

داستان های کوتاه انگیسی آسان

 

White Hair

 A little girl is sitting and watching her mother do the dishes at the kitchen    sink. She suddenly notices that her mother has severalstrands of white hair sticking out in contrast on her brunette head.

She looks at her mother and inquisitively asks, “Why are some of your hairs white, mom?”

Her mother replies, “Well, every time that you do something wrong and make me cry or unhappy, one of my hairs turns white.”

The little girl thinks about this revelation for a while, and then says, “Momma, how come all of grandma’s hairs are white?”

 

 

Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, "Why are you late today, Peter


"My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons," Peter answered


?""To the headmaster?" his mother said. "Why did she send you to him


"Because she asked a question in the class; Peter said, "and none of the children gave her the answer except me."


His mother was angry. "But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn"t she send all the other stupid children?" she asked Peter


."Because her question was, "Who put glue on my chair?" Peter said



پیتر هشت سال و نیمش بود و به یک مدرسه در نزدیکی خونشون می‌رفت. او همیشه پیاده به آن جا می‌رفت و بر می‌گشت، و همیشه به موقع برمی‌گشت، اما جمعه‌ی قبل از مدرسه دیر به خانه آمد. مادرش در آشپزخانه بود،‌ و وقتی او (پیتر) را دید ازش پرسید «پیتر، چرا امروز دیر آمدی»؟


پیتر گفت: معلم عصبانی بود و بعد از درس مرا به پیش مدیر فرستاد.


مادرش گفت: پیش مدیر؟ چرا تو را پیش او فرستاد؟


پیتر گفت: برای اینکه او در کلاس یک سوال پرسید و هیچکس به غیر از من به سوال او جواب نداد.


مادرش عصبانی بود و از پیتر پرسید: در آن صورت چرا تو را پیش مدیر فرستاد؟ چرا بقیه‌ی بچه‌های احمق رو نفرستاد؟


پیتر گفت: برای اینکه سوالش این بود «چه کسی روی صندلی من چسب گذاشته؟»

 

 

Success-Socrates

A young man asked Socrates the secret of success. Socrates told the young man to meet him near the river the next morning. They met. Socrates asked the young man to walk with him into the river. When the water got up to their neck, Socrates took the young man by surprise and swiftly ducked him into the water.


The boy struggled to get out but Socrates was strong and kept him there until the boy started turning blue. Socrates pulled the boy’s head out of the water and the first thing the young man did was to gasp and take a deep breath of air.


Socrates asked him, "what did you want the most when you were there?" The boy replied, "Air". Socrates said, "That is the secret of success! When you want success as badly as you wanted the air, then you will get it!" There is no other secret.



موفقیت و سقراط


مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.


مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.


سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"


سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.

 

 

 داستان کوتاه مرد و پیله کرم ابریشم به فارسی و انگلیسی

small crack appeared on a cocoon. A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon.

Then the butterfly stopped striving. It seemed that she was exhausted and couldn’t go on trying. The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors. The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled.

The ma continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her body. But it didn’t happen! As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly.

The kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon and also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward.

Sometimes struggling is the only thing we need to do. If God had provided us with an easy to live without any difficulties then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly.

شكاف كوچكی بر روی پیله كرم ابریشمی ظلاهر شد. مردی ساعت ها با دقت به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه كرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر می رسید خسته شده و نمی تواند به تلاش هایش ادامه دهد. او تصمیم گرفت به این مخلوق كوچك كمك كند. با استفاده از قیچی شكاف را پهن تر كرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما بدنش كوچك و بال هایش چروكیده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را باز كند. اما این طور نشد. در حقیقت پروانه مجبور بود باقی عمرش را روی زمین بخزد، و نمی توانست پرواز كند.

مرد مهربان پی نبرد كه خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده. به این صورت كه مایع خاصی از بدنش ترشح می شود كه او را قادر به پرواز می كند.

بعضی اوقات تلاش و كوشش تنها چیزی است كه باید انجام دهیم. اگر خدا آسودگی بدون هیچگونه سختی را برای ما مهیا كرده بود در این صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومند شویم و پرواز كنیم.

 

 Mrs Harris خانم هریس با ترجمه

Mrs Harris

Mrs Harris lives in a small village. Her husband is dead, but she has one son. He is twenty-one, and his name is Geoff. He worked in the shop in the village and lived with his mother, but then he got work in a town and went and lived there. Its name was Greensea. It was quite a long way from his mother's village, and she was not happy about this, but Geoff said, 'There isn't any good work for me in the country, Mother, and I can get a lot of money in Greensea and send you some every week.'

Mrs Harris was very angry last Sunday. She got in a train and went to her son's house in Grcensea. Then she said to him, 'Geoff, why do you never phone me?'

Geoff laughed. 'But, Mother,' he said, 'you haven't got a phone.'

'No,' she answered, 'I haven't, but you've got one!'

خانم هریس در روستای كوچكی زندگی می‌كند. شوهرش مرده است، اما یك پسر دارد. او (پسرش) بیست و یك ساله است و نامش جف است. او در یك فروشگاه در داخل روستا كار و با مادرش زندگی می‌كرد، اما پس از آن در شهر كاری به دست آورد و رفت و در آنجا زندگی می‌كرد. نام آن (شهر) گرین‌سی بود. آنجا كاملا از روستای مادرش دور بود. و او (مادرش) از این وضع خوشحال نبود، اما جف می‌گفت: مادر، در روستا كار خوبی برای من وجود ندارد، و من می‌توانم پول خوبی در گرین‌سی به دست بیاورم و مقداری از آن را هر هفته برای شما بفرستم.

یكشنبه‌ی قبل خانم هریس خیلی عصبانی بود. او یك قطار گرفت و به سمت خانه‌ی پسرش در گرین‌سی رفت. سپس به او گفت: جف، چرا تو هرگز به من زنگ نمی‌زنی؟

جف خندید و گفت: اما مادر، شما كه تلفن ندارید.

او (مادرش) پاسخ داد: نه، من ندارم، اما تو كه داری!.

خانه ای برای زندگی

Building your house

An elderly carpenter was ready to retire. He told his employer-contractor of his plans to leave the house-building business to live a more leisurely life with his wife and enjoy his extended family. He would miss the paycheck each week , but he wanted to retire .They could get by.

The contractor was sorry to see his good worker go and asked if he could build just one more house as a personal favor. The carpenter said yes , but over time it was easy to see that his heart not in his work .He resorted to shoddy workmanship and used inferior materials . It was an unfortunate way to

End a dedicated career.

When the carpenter finished his work , his employer came to inspect the house. Then he handed the front-door key to carpenter and said , " This is your house …. My gift to you ."

The carpenter was shocked !

What a shame !

If he had only known he was building his own house , he would have done it all so differently.

یک نجار پیر میخواست باز نشسته شود . او در مورد تصمیمش با پیمانکار خود صحبت کرد تا ساخت و ساز را کنار بگذارد و زندگی راحت و آسوده ای را با همسر و خانواده گسترده خود سپری کند .او حقوق هفتگی خود را از دست می داد اما میخواست باز نشسته شود . آنها پول لازم را برای گذران زندگی داشتند .

پیمانکار از اینکه کارگر خوب او بازنشسته شود متاسف شد و از او درخواست کرد که لطف کند و یک خانه دیگر بسازد . نجار قبول کرد ، اما در طول کار مشخص بود که دل به کار نمی بندد . نجار به سمبل کاری روی آورد و از جنس بنجل و مواد نامرغوب استفاده کرد. و این طریق مناسبی برای پایان دادن به یک کار شریف نبود.

وقتی نجار کارش را تمام کرد کار فرما برای بازدید کار او آمد . سپس کلید اصلی را به دست نجار داد و گفت (( این خانه خودت هست ... هدیه من به تو ))

نجار شگفت زده شد

چه حیف شد !

اگر او میدانست که خانه خودش را میسازد ، آن را به گونه ای دیگر می ساخت .

 

 

The mercy of Allah

The mercy of Allah

A man woke up early in order to pray the morning prayer in the mosque. He got dressed, made his ablution and was on his way to the mosque.

On his way to the mosque, the man fell and his clothes got dirty. He got up, brushed himself off, and headed home. At home, he changed his clothes, made his ablution, and was, again, on his way to the mosque.

2nd time, on his way to the mosque, he fell again and at the same spot! He, again, got up, brushed himself off and headed home. At home he, once again, changed his clothes, made his ablution and was on his way to the mosque.

On his way 3rd time to the mosque, he met a man holding a lamp. He asked the man of his identity and the man replied "I saw you fall twice on your way to the mosque, so I brought a lamp so I can light your way." The first man thanked him profusely and the two where on their way to the mosque.

Once at the mosque, the first man asked the man with the lamp to come in and pray morning with him. The second man refused. The first man asked him a couple more times and, again, the answer was the same. The first man asked him why he did not wish to come in and pray.

The man replied "I am Satan."

The man was shocked at this reply. Satan went on to explain, "I saw you on your way to the mosque and it was I who made you fall. When you went home, cleaned yourself and went back on your way to the mosque, Allah forgave all of your sins. I made you fall a second time, and even that did not encourage you to stay home, but rather, you went back on your way to the mosque. Because of that, Allah forgave all the sins of the people of your household. I was afraid if I made you fall one more time, then Allah will forgive the sins of the people of your village, so I made sure that you reached the mosque safely."

Think yourself about it's purpose

رحمت خدا ترجمه

مردی از بندگان خدا صبح زود بیدار شد تا نماز صبح را در مسجد بجای آورد. او لباس پوشید ، وضو ساخت و راهی مسجد شد. در راه مسجد به یكباره زمین خورد و لباس هایش كثیف شد. برخاست خود را تمیز كرد و به خانه باز گشت. در خانه، لباس هایش را تمیز كرد خود را پاك كرد و راهی مسجد شد. در راه مسجد برای بار دوم در هما ن مكان قبلی زمین خورد و دومرتبه به خانه برگشته خود را تمیز كرد و لباس هایش را عوض كرد.

بار سومی كه راهی مسجد شد مردی را چراغ به دست مشاهده نمود. مرد از او خواست كه خودش را معرفی كند و او در جواب گفت كه من تو را دیدم كه دو بار در راه مسجد به زمین افتادی بنابراین من چراغی آوردم تا مسیر تو را روشن كنم. مرد اول از او تشكر بسیار نمود و هر دو راهی مسجد شدند.

در مسجد مرد اول از مرد چراغ بدست خواست كه بیاید و با او نماز گزارد ولی مرد امتناع كرد. مرد اول چند بار دیگر از او خواهش كرد و همچنان مرد دوم امتناع می كرد. در این حال مرد اول از او پرسید كه چرا او حاضر نیست كه نماز بخواند.

مرد پاسخ داد كه من شیطان هستم.

مرد اول بخاطر جواب او شوكه شد. شیطان چنین ادامه داد كه : من تو را دیدم كه برای نماز راهی مسجد بودی و من باعث شدم كه به زمین بیفتی . وقتی تو به خانه برگشتی خودت را تمیز كردی و دوباره در راه مسجد شدی خداوند همه گناهان تو را بخشید. من برای بار دوم تو را به زمین انداختم و این بار نیز حتی باعث نشد كه تو در خانه بمانی و بلكه ترجیح دادی كه به راهت بسوی مسجد باز گردی.

بخاطر آن خداوند تمام گناهان اهل تو را بخشید. من ترسیده بودم كه اگر بار دیگر تو را به زمین بزنم خداوند تمام گناهان مردم روستایت را ببخشد از این جهت خواستم مطمئن شوم كه به سلامت به مسجد می رسی


موضوعات مرتبط: داستان کوتاه انگلیسی English short story 
برچسب‌ها: داستان

[ شنبه 23 خرداد 1394 ] [ 10:59 ق.ظ ] [ شهریار قربانی ]